RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

خاطرات يک خيال متروک

+ بي دليل (جمعه 1/6/1387 ساعت 8:1 عصر)

داشتم آپ مي کردم يه صفحه نوشتم يهو قطع شدم


اين هم از بد شانسي ما براي آپ کردن


ديگه حالشو ندارم بنويسم


فعلا يا عشق


 


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + زمانه ي آهني (چهارشنبه 11/2/1387 ساعت 4:6 عصر)

    تماس گرفتم که بگويم


                          حال کبوترم خوب نيست....


                                                   نامه به دستت نرسيد!!!!!!!


     


    پي نوشت : به علت اينکه برخي دست نوشته هاي کاهي من به اشتاه کپي شده بود ، نام واقعي خودم را بر سر در خانه ي مجازي ام گذارده ام . من همان تارا خواهم ماند . يا عشق


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + کاش خدا انتخابمان کند ... (جمعه 30/1/1387 ساعت 10:46 عصر)

    حضار برايم کف زدند


    مدرن تر ها برايم هورا کشيدند


    و قديمي تر ها گفتند: احسنت


    نه نذر کرده بودم


    نه دخيل بسته بودم


    انتخابم کردند ، خوشحال شدم و تبريک گفتم به خودم ، کمي باليدم و آنقدر سبز شدم که پيچ امين الدوله را از بالا نگاه کردم .


    و کاش خدا انتخابمان کند روزي که جمعه اي سبز از کنار کعبه طلوع کندو تا سيصد و سيزده به رقم آخرش نرسيده ...


    عشق است جمعه اي که خضرايي دلمان را مولا رنگ نو بزند .


    کاش خدا انتخابمان کند ....


     


    پي نوشت :ممنون از حضور همه اتان که طبع گُر گرفته امان را مطبوع کرديد . و عذر که بضاعتم کلامم اندک است نه به اندازه گامهاي شما ....


     


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + هذيان هاي صبح گاهي (جمعه 23/1/1387 ساعت 12:23 عصر)

    هشدار:قبلا از همه چيز معذرت .اين نوشته کمي بيشتر از خط خطي هاي قبلي ارزش ادبي ندارد . عذر


     


    صبح است و باد کمي در نگراني جدايي شب و روز مي رقصد که دل از شب بگيرد و روز را رها....


    چه کسي گفته روز و شب با هم نزاع دارند ؟


    چه حکايت عاشقانه اي !!!


    روز و شب که بودنشان را از آفتاب وام دارند تنها دمدمه هاي صبح کمي يکي مي شوند آن وقت که نمي داني نه روز است نه شب . عشق است ...


    گفتم که باد مي وزد . نماز را خوانده ام کنار سجاده دراز مي کشم . نسيم دست از سر شب و روز مي کشد مي آيد کمي با سپيدي چادر نمازم حرف مي زند مي خندم و حظّ مي کنم چه لحظه هاي دل انگيزي


    آفتاب زده و نزده ، من خوابم يا بيدار نمي دانم؟! اما اين خلسه را دوست دارم بي نهايت....


    يادم مي رود بايد آدمهاي گير کرده در صف بانک را  امروز تماشا کنم


    يادم مي رود که کارهاي نيمه کاره روي ميز کارم مشتاق دستهاي من اند


    يادم مي رود که چهار چوب را در نوشتن بايد رعايت کنم


    يادم مي رود فعل هاي ماضي و مضارع در دو زمانه اند و من نمي توانم بندهاي يک پاراگراف را يک در ميان برايشان تقسيم بندي کنم


    يادم مي رود خيلي چيزها را


    هنوز نسيم گلهاي ريز چادرم را تغيير شکل مي دهد و همزمان با پرده هم رقص مي شود  و من سرشار از انگيزه هاي خوب براي يافتن بايد هاي بيشتر که فردا صبح همه اشان را به باد بدهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


     


    پي نوشت : اين پست فقط يک حال دروني من بود که نمي دانم در خواب نوشتم يا بيداري فقط حس خوبي است که گاهي وقتها اتفاق مي افتد.


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + براي بانوي خوبي ها (چهارشنبه 14/1/1387 ساعت 5:3 عصر)

    براي بانوي عزيز


    براي هميشه ي بهترين


    دوست همه خوبي هاي مليح


    بانوي قاصدک هاي پرواز کرده ، حسن مطلع غزلهاي مقدس !


    باران مباران


    اينجا خاک زمينم با ترنم هايِ تو گِل مي شوند و شرمنده گُل ترين قاصدک دنيا


    اشک مريز ،


                     باران مباران ...


                                        دنيا هميشه باراني نمي ماند


    پنجره چشمهايت را مرطوب نبينم .


    خاتون قصه هاي صورتي !


    کم رنگ مشو اگر قصه ات پر کشيده .


    ببخند ، بخندان و پر از رنگ باش .


    قصيده هاي باراني تمام مي شود روزي


                                دل کوچکت کسي را بي رنگ نمي کند


                                 من ايمان دارم


                                             پر مي کني مثل هميشه خوبي هاي جا افتاده را مي دانم .


    پس


    بخند


          بخندان   


                   و پر از رنگ باش مثل هميشه هاي بهاريت ....


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + روز بلعيدن زمين(13 منحوس) (سه‏شنبه 13/1/1387 ساعت 7:25 عصر)

    هميشه از اين روزهاي باراني سيزده و آن جمع هايي شادي که بي هوا به اسم طبيعت روزگار زمين را سياه مي کنند بدم مي آمد .


    زمين و درختها و چمن ها و گلها چرا بايد تاوان خوشي هاي ما را اين چنين سنگين بدهند ………………….


    اين جا زمين چه تلخ مي روياند گياههاي ناقص الخلقه را


    زمين که گناه ندارد ، ها ؟!


    گناه از من است و از تو که تلخي هايمان را به زمين مي دهيم


    همان گريه هاي شور اسيدي مان، همان زباله هاي خشمگين خوشي هايمان ، همان ناز کردن ها در طبيعت دور و به قول اخبار زباله هاي بيمارستانيمان


    مي بيني عزيز همه چيز را فقط ما به هم مي زنيم فقط و فقط ما …………..


    حالا نشسته ايم و افتخار مي کنيم که روز طبيعت است . و به به و چه چه هايمان


    و طبيعت حتما در دلش ما را فحش مي دهد که لباس تازه اش را دوباره کثيف مي کنيم………


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + خيال ترک خورده من (دوشنبه 12/1/1387 ساعت 5:34 عصر)

    هميشه آخر ليوانهاي چايمان را نمي خوريم . سيبهاي نيم خورده را دور مي اندازيم که حرفي از بي دردي را شايد بخوانيم.


    من ناخنهايم مي شکند وقت بازي ....


               دستهايم وصله دار مي شوند با ناخنهاي کج شده . دلم مي گيرد ...


                            اما


                                      دلم که لب پر شود خيالي نيست .....


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + من ديوانه ام مرا بخوان ......... (شنبه 10/1/1387 ساعت 9:55 عصر)

    دلم گرفته


    لابد مي گويي اين که طبيعي است تو هميشه دلت مي گيرد بي مزه !!!!!!!!!!!!!!!!!!


    خوب راست مي گويي اين بد مصب هميشه گرفته است


    نمي دانم چرا با هر تلنگري با چشم هايم دست به يکي مي کنند بي آنکه من بويي ببرم دوتايي ابرها را مهمان مي کنند و من ناچارم گريه کنم به همنوازي آنها


    آخر مي داني من خراب رفيقم ..........................


    مي روم سراغ عاشقانه هاي اين بلاگر هاي جوان


    عشق است


    همه اين نوشته ها را مي بلعم


    دارم تکنوازي استاد بيگجه خاني را گوش مي دهم


    حالا مي بيني گريه کردنم دليل دارد


    مي بيني


    تو هم اگر بودي گريه که هيچ شيون به پا مي کردي


    آخ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


    اين دلم و بوي باران و صداي تار ديوانه ام کرده


    مي گويم در گوشي شما هم بدانيد فقط جانِ کلامم و جانِ چشمهايتان بين خودمان


    قول ؟!!!!!!!!!!!!!!!


    من ديوانه ام آخر


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + غم اين غم خانه (دلِ تنگم) (شنبه 10/1/1387 ساعت 5:11 عصر)

    بي کار و بي دليل نشسته ام توي خيابان خانه امان


    روبروي اين صفحه شيشه اي و دارم دکمه هاي مقابلم را فشار مي دهم


    مي خواستم بخوابم اما خيال ناخوشم ، مستي خواب را از من دريغ مي کند هميشه


    اين دلِ لعنتي بيچاره ام کرده


    مي گويم :بيا عاشق شويم ؛غم اين خانه کمي کم شود با لجبازي اصرار دارد من نمي توانم کسي را دوست بدارم!


    مي گويم: بيا برويم کتاب بخوانيم ،شعر ،قيصر


    مي گويد: حس شاعري ندارم الان...


    مي گويم :بيا گريه کنيم اين بار اما تاييدم مي کند .


    مي گويم کمي آرامتر دلکم


    غرق مي شويم ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


    مي گويد من همين يک کار را خوب ياد گرفته ام پس منعم مکن


    مانده ام با اين لجوج يک دنده چه کنم خط خطي ام مي کند


    دل من !


    کنارم بنشين، کنارم بمان، با من کناربيا، دنيا هم نباشد من هستم و تو ..............


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )

  • + تنگ است دلم (چهارشنبه 7/1/1387 ساعت 10:17 عصر)

    هميشه دست اندازهاي جاده را دوست داشتم . دوست داشتم وقتي ماشين يکهو بالا مي رفت و پايين مي آمد و با پايين آمدنش دل آدم فرو مي نشست


    امروز رفته بودم توي خيابانها قدم مي زدم . تنگ بود دلم


    هنوز هم تنگ است . من تمام روزهاي سال از تنگي دلم به آسمان پناه مي برم


    مرگ چيز خوشايندي است وقتي آدم دلخوشي براي نفس کشيدن ندارد.


    اصلا دلخوشي چيست ؟


    عشق 


    پول


    خانواده


    تفريح


    نمي دانم ولي توي زندگي من اين چيزها دلخوشي نيست .


    اين روزها زياد احساس مي کنم که چيزي گم کرده ام زياد....


    خيلي سخت است از تنهايي به دنياي مجازي پناه ببري


    تنگ است دلم


    تنگ است


    فقط خواستم همين را بگويم


  • نويسنده: معصومه آرزومندي

  • نظرات ديگران ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 1 بازديد
    بازديد ديروز: 4
    کل بازديدها: 2170 بازديد
  •   پيوندهاي روزانه
  •   درباره من
  • خاطرات يک خيال متروک
    معصومه آرزومندي[22]
    لحظه هايم را به گردن کلمات مي بندم . هر چه مي نگارم اينجا نواي دل ديوانه ي من است... قطار مي رود تو مي روي تمام ايستگاه مي رود و من چقدر ساده ام که سالهاي سال به انتظار تو کنار اين قطار رفته ايستاده ام و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام
  •   لوگوي وبلاگ من
  • خاطرات يک خيال متروک
  •   مطالب بايگاني شده
  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     

  •  لينک دوستان من

  •  لوگوي دوستان من













  •   آهنگ وبلاگ من