هشدار:قبلا از همه چيز معذرت .اين نوشته کمي بيشتر از خط خطي هاي قبلي ارزش ادبي ندارد . عذر
صبح است و باد کمي در نگراني جدايي شب و روز مي رقصد که دل از شب بگيرد و روز را رها....
چه کسي گفته روز و شب با هم نزاع دارند ؟
چه حکايت عاشقانه اي !!!
روز و شب که بودنشان را از آفتاب وام دارند تنها دمدمه هاي صبح کمي يکي مي شوند آن وقت که نمي داني نه روز است نه شب . عشق است ...
گفتم که باد مي وزد . نماز را خوانده ام کنار سجاده دراز مي کشم . نسيم دست از سر شب و روز مي کشد مي آيد کمي با سپيدي چادر نمازم حرف مي زند مي خندم و حظّ مي کنم چه لحظه هاي دل انگيزي
آفتاب زده و نزده ، من خوابم يا بيدار نمي دانم؟! اما اين خلسه را دوست دارم بي نهايت....
يادم مي رود بايد آدمهاي گير کرده در صف بانک را امروز تماشا کنم
يادم مي رود که کارهاي نيمه کاره روي ميز کارم مشتاق دستهاي من اند
يادم مي رود که چهار چوب را در نوشتن بايد رعايت کنم
يادم مي رود فعل هاي ماضي و مضارع در دو زمانه اند و من نمي توانم بندهاي يک پاراگراف را يک در ميان برايشان تقسيم بندي کنم
يادم مي رود خيلي چيزها را
هنوز نسيم گلهاي ريز چادرم را تغيير شکل مي دهد و همزمان با پرده هم رقص مي شود و من سرشار از انگيزه هاي خوب براي يافتن بايد هاي بيشتر که فردا صبح همه اشان را به باد بدهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پي نوشت : اين پست فقط يک حال دروني من بود که نمي دانم در خواب نوشتم يا بيداري فقط حس خوبي است که گاهي وقتها اتفاق مي افتد.