سفارش تبلیغ
صبا
شازده کوچولو... (دوشنبه 87/11/14 ساعت 11:23 صبح)

هوس کرده ام دوباه خاطراه خانه ام را به روز کنم .همراهم باشید.

از کودکی عاشق کتاب خواندن بودم . محبوب ترین کتاب کودکی ام شازده کوچولو بود و شخصیت روباه توی کتاب داستان قهرمان شبانه های من . امروز اتفاقی یاد روباه ِ کودکی ام افتادم
بگذار این قسمت از کتاب را با هم بخوانیم یک بار دیگر ....

اهلی کردن

روباه گفت‌: سلام.
شازده کوچولو برگشت اما کسی رو ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام. 
روباه گفت: من اینجام، زیر درخت سیب.
شازده کوچولو گفت: تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!
روباه گفت: من یه روباهم.
شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی دونی چقدر دلم گرفته.
روباه گفت: نمی تونم بات بازی کنم چون هنوز اهلیم نکردن.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخوام.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. دنبال چی میگردی؟
شازده کوچولو گفت: دنبال آدما میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: آدما تفنگ دارن و شکار میکنن. اینش اسباب دلخوریه. اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدن و خیرشون فقط همینه. تو دنبال مرغ میگردی؟
شازده کوچولو گفت: نه. دنبال دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یه چیزی که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.
شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: خوب معلومه. تو الان واسه من یه پسر بچه هستی مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگه. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوی ما به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میون همه ی عالم، موجود یگانه ای میشی و من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم میشه. یه گلی هست که به گمونم منو اهلی کرده باشه.
روباه گفت: بعید نیست. روی این کره ی زمین همه چیز ممکنه.
شازده کوچولو گفت: اوه نه! اون روی کره ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت زده شده بود گفت: روی یه سیاره ی دیگس؟!
شازده کوچولو گفت: آره.
روباه گفت: توی اون سیاره شکارچی هم هست؟
شازده کوچولو گفت: نه.
روباه گفت: محشره! مرغ و ماکیان چطور؟
شازده کوچولو گفت: نه.
روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یه پای بساط میلنگه.
روباه ادامه داد: زندگی یکنواختی دارم. من مرغا رو شکار می کنم و آدما منو. همه ی مرغا عین همن و همه ی آدما هم عین همن. این وضع یه کمی حالمو می گیره. اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغون کرده باشی. اون وقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پای دیگه فرق میکنه. صدای پای دیگران منو وادار میکنه که تو هفت تا سوراخ قایم بشم. اما صدای پای تو مثل نغمه ای منو از سوراخم میکشه بیرون. تازه اون جا رو نگاه کن. اون گندم زار رو میبینی؟ برای من که نون بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه. پس گندم زار هم منو به یاد چیزی نمیندازه. این باعث تاسفه. اما تو، موهات رنگ طلاس. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه. گندم که طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه و صدای باد رو هم که توی گندم زار می پیچیه دوست خواهم داشت

 

مرا اهلی کن

به غلطیدن در میان گندمزار مشکی موهات امید بسته ام ...

اهلی ام کن

وحشی ترین تکرار این سیاره ام ،

این ننگ را چگونه به دوش زمین بگذارم و آرام در گورم بخوابم

این که با بوسه های نیافریده ات اهلی نشده باشم...

 

او را خود التفات نبودی به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

 

 

مرا اینجا هم بخوانید

 





خدانگهدار (دوشنبه 87/10/23 ساعت 11:18 صبح)

این روزها چیزی غریبی در وجودم رشد می کند و تا خرخره ام بالا آمده

این روزها دیگر من نیستم

و چون من نیستم

کوچ می کنم به خانه ای دیگر

http://atr-e-kafoor.persianblog.ir/ ..::طاعون زدگی::..

اینجا مر ا خواهید یافت

خدانگهدار همه ی شما

یا عشق





برای خودم ، به تلخی قهوه ی ترک (سه شنبه 87/10/10 ساعت 10:57 صبح)

بانو !

سلام

با توام بانو

بانوی سالهای قبل

و دخترک پژمرده امروز ها

کارد به استخوانم رسیده

احساس یک تنهایی کشدار............

بهت یک شوک ناگهانی ، مرا برده به سالهای دوری که هدر داده ام ،‏به زندگی گاز زده ای که دورش انداخته ام

از خودم شرمنده ام بانو

از تو شرمنده ام

می دانی تو را قربانی کردم برای روز نحسی که عید نبود

من تو را و تو مرا از بین بردیم

بانو

هر چه فکر می کنم یادم نمی آید روزی باهم خوش بوده باشیم

هر چه بود تلخی پایان ناپذیری بود که تبدیل شده به زهر مار

من

خسته ام بانو

شب بیداریهای مداومی که می چسبد به گریه های نا تمام

و احساسی که چنبره زده در وجودم و وجودت

خسته ام بانو

حق من این نبود

خودت می دانی

شقیقه ام تیر می کشد

گلوله های سربی به کارم نمی آید باید

برایم زهر بیاورید

خسته ام بانو

خسته ام

خسته ام

باید بخوابم

اصرار نکن گیج خوابم

این پلک ها دیگر نای ایستادن ندارند

برای یک همیشه طولانی خدانگهدار....

 

 

 





 
  • بازدیدهای این وبلاگ ?
  • امروز: 0 بازدید
    بازدید دیروز: 2
    کل بازدیدها: 67589 بازدید
  • ?پیوندهای روزانه
  • درباره من

  • خاطرات یک خیال متروک
    معصومه آرزومندی
    لحظه هایم را به گردن کلمات می بندم . هر چه می نگارم اینجا نوای دل دیوانه ی من است... قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال به انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
  • فهرست موضوعی یادداشت ها
  • مطالب بایگانی شده
  • اشتراک در خبرنامه
  •  
  • لینک دوستان من
  • آهنگ وبلاگ من
  •